شنبه دهم آبان ۱۴۰۴ - 13:39 - عارف بسام -
در افغانستان
نامههایی جا ماندهاند
که هنوز از لای خطوطشان
بوی دود و انار میآید
در هر کدام
دستی لرزیده
و نقطهای افتاده است
که شاید صدای گلوله بوده
من حالا در پاریسم
در اتاقی با پنجرهای رو به باران
و هنوز میترسم
یکی از آن نامهها
به دست کسی بیفتد
که معنی عشق را نمیفهمد
نامهها به زبان فارسی نوشته شدهاند
اما از ترسِ خودم پنهانشان کردهام
شبها در مترو
چهرهی مردانی را میبینم
که انگار از همان کوچهها آمدهاند
و دلم میخواهد بپرسم
آیا کسی هنوز
نامههای مرا میخواند؟
گاهی روی میز قهوهخانهای در مونمارتر
چیزی مینویسم
نه به فارسی، نه به فرانسه،
به زبانی که میان دو خاک
گیر کرده است
جوهرش بوی دیوارهای گلی خانهی مادرم را دارد
و هیچ پستی آن را نمیبرد
کبوترها هم
از مرز میترسند
کسی از روبهرو رد میشود
من بیاختیار
نامی در ذهنم میچرخد
که دیگر نباید به زبان بیاید
میگویند زمان همهچیز را میشوید
اما نمیدانند بعضی زخمها
در آب پاریس هم تازه میمانند
در کیفم
کاغذی دارم با چند واژهی نیمهپاکشده
نام مادرم
آدرس خانهای که شاید ویران شده
و جملهای که همیشه از آن میترسیدم
«باز میگردم»
اما برنمیگردم
فقط هر شب
بر شیشهی مهگرفتهی پنجره مینویسم
«من هنوز هستم»
و صبح که خورشید طلوع میکند
حروفش آرام
در نور حل میشوند
مثل خاطرهی وطن
که در تبعید
یادش را پنهانی میبوسند
عارف بسام