غزل
دگر آزردهام قطعاً، از این هستی ملالآور
شکسته شوقِ فرداها، دراین بن بست بی باور
جهان چون صحنهای تاریک، از آشوب و بیرحمیست
که میسوزد دلم از دردِ انبوهِ ستم پرور
به هر سو میدوم شاید که پیدا گردد آرامش
ولی صد سایه می رقصد زِ هر سو خشم و شور و شر
شبی در آینه دیدم غباری دور چشمم گفت
ببین عمریست میجنگم در این گردابِ وحشتگر
چنان تنها شدم در خویش، که حتی سایه هم رنجید
نه مانده یار، نه دلدار، نه فریاد زِاین دفتر
دلـم یکرودِ سرگردان،که از کوه جنون رستهست
نه راهی سوی آسایش،نه برگشتی از این بستر
چه بسیار آتشی دیدم که از تقدیر میجوشید
چه بسیار آتشی خاموش شد بیهیچ خاکستر
جهانی زیرِ پوست من چو اقیانوسی از رویا
گهی آرام میگیرد،گهی سر می کشد از قهر
اگر روزی ببینی باز حال و روزِ ویرانم
شکوفه میدهد قلبم، شکسته میشود این در
صدای پای رویایی شنیدم در دلِ خاموش
که میگفت از پسِ طوفان برآید صبحی از هر در
درختی پیر در من بود بیبرگ ازنفس خالی
که ناگه جرقهای افتاد، شکفت از ریشهاش باور
در آن هنگام فهمیدم جهان هرچند بیرحم است
هنوز، از روزنِ کوچک، نمایان می شود یک پر
عارف بسام